
آرشــيو وبلاگ
صفحه خانگي
ذخیره صفحه
چاپ صفحه ₪-------------------₪
ارتباط با مدير از طريق ياهو مسنجر
پست الكترونيك مدیر
زکریا
₪-------------------₪
آرشيو ماهانه
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
آرشیو کامل مطالب
دوستان
₪-------------------₪
افراد آنلاين:
تعداد بازديدهای کل:
![]()
Powered By
BLOGFA
لازم نيست دنيا ديده باشد شاد شاد شاد باشین..............نظر یادتون نره با تشکر سید زکریا موسوی
همين که تورا خوب ببيند
دنيايي راديده است
ازميليونها سنگ همرنگ
که دربستررودخانه برهم مي غلتند
فقط سنگي که نگاه مابرآن مي افتد
زيبا مي شود
تلفن را بردار
شماره اش را بگير
وماموريت کشف خودرا
درشلوغ ترين ايستگاه شهر
به او واگذارکن
ازهزاران زني که فردا پياده مي شوند ازقطار
يکي زيباست
ومابقي مسافرند....
ارسال شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 و ساعت 9:33 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
|
سهم چشاي بي كسم اَ زندگي تنهاييه تورو خدا به من بگو جاي چشاي من كيه تا كي بايد چشاي من به جاده ها دوخته بشه بيدار بشينم تا سحركه چشم تو بسته نشه صداقتو، سادگيتو، صداي بارون نداره نذار چشاي عاشقم مثال بارون بباره مگه گناه من چيه ، جز عاشق چشات شدم وقتي چشات تنها شدن هيچكي نبود غير خودم هيچي نمي خوام از چشات جز يه نگاه آشنا يكي بشي مثل خودم تو رو خدا پيشم بيا نموندي ام بذار صدات هميشه مال من باشه خودت مي خواي بري برو نذار دلم تنها بشه |
ارسال شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 و ساعت 9:28 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
پیرزن با تقوایی در خواب خدا را دید و به او گفت : " خدایا ، من خیلی تنها هستم . آیا مهمان من می شوی ؟" خدا قبول کرد و به او گفت فردا به دیدنش خواهد رفت .
پیرزن از خواب بیدار شد ، با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد . رفت وچند نان تازه خرید خوشمزه ترین غذایی را که بلد بود، پخت .سپس نشست و منتظر ماند.
چند دقیقه بعد درِ خانه به صدا در آمد. پیرزن باعجله به طرف در رفت و آن را باز کرد. پشت در پیرمرد فقیری بود . پیرمرد از او خواست تا غذایی به او بدهد . پیرزن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست .
نیم ساعت بعد باز درِ خانه به صدا در آمد . پیرزن دوباره در را باز کرد . این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد . پیرزن با ناراحتی در را بست و غرغرکنان به خانه برگشت.نزدیک غروب بار دیگر درِ خانه به صدا در آمد . این بار پیرزن مطمئن بود که خدا آمده ، پس با عجله به سوی در دوید . در را باز کرد ولی این بار نیز زن فقیری پشت در بود . زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذایی بخرد . پیرزن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد ، زن فقیر را دور کرد.
شب شد ولی خدا نیامد . پیرزن ناامید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید. پیرزن با ناراحتی به خدا گفت :" خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم می آیی؟" خدا جواب داد :" بله من سه بار به خانه ات آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی!"

ارسال شده در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت 17:56 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده است.
شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد.خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين ان مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش کوفته شده است.
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد .وقتي ميخ را بررسي کرد تعجب کرد اين ميخ ده سال پيش هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!چه اتفاقي افتاده؟ مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مونده !!!در يک قسمت تاريک بدون حرکت.چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است. متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.تو اين مدت چکار مي کرده؟چگونه و چي مي خورده؟ همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر با غذايي در دهانش ظاهر شد!!! مرد شديدا منقلب شد.ده سال مراقبت. چه عشقي ! چه عشق قشنگي!!!
اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشق به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حدي ميتوانيم عاشق شويم اگر سعي کنيم.

ارسال شده در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت 17:54 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
مردی، دیر وقت، خسته و عصبانی، از سر کار به خانه بازگشت. دم در پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.
بابا! یک سوال از شما بپرسم؟
بله حتما. چه سوالی؟
بابا، شما برای هر ساعت کار، چقدر پول می گیرید؟
مرد با عصبانیت پاسخ داد:" این به تو ارتباطی ندارد. چرا چنین سوالی می کنی؟"
فقط می خواهم بدانم. بگویید برای هر ساعت کار، چقدر پول می گیرید؟
اگر باید بدانی خوب می گویم، 20 دلار.
پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود، آه کشید. سپس به مرد نگاه کرد و گفت:" می شود لطفا 10 دلار به من قرض بدهید؟"
مرد بیشتر عصبانی شد و گفت:" اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال، فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری، سریع به اتاقت برو، فکر کن و ببین که چرا اینقدر خود خواه هستی. من هر روز، سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم."
پسر کوچک، آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد:" چطور به خودش اجازه می دهد برای گرفتن پول از من چنین سوالی بپرسد؟" بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است. شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدش به 10 دلار نیاز داشته است. به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش در خواست پول کند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
خواب هستی پسرم؟
نه پدر، بیدارم.
فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا، این 10 دلاری که خواسته بودی.
پسر کوچولو نشست، خندید و فریاد زد:" متشکرم بابا" بعد دستش را زیر بالشش برد و چند اسکناس مچاله شده در آورد.
مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته است، دوباره عصبانی شد و غرولند کنان گفت:" با اینکه خودت پول داشتی، چرا باز هم پول خواستی؟"
پسر کوچولو پاسخ داد:" برای اینکه پولم کافی نبود، ولی الان هست. حالا من 20 دلار دارم. می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ دوست دارم با شما شام بخورم......."

ارسال شده در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت 17:49 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
در مطب دكتر به شدت به صدا در آمد. دكتر گفت در را شكستي! بيا تو. در باز شد و دختر كو چولوي نه ساله كه خيلي پريشان بود به طرف دكتر دويد و گفت: آقاي دكتر! مادرم! و در حالي كه نفس نفس میزد ادامه داد: التماس ميكنم با من بياييد.
مادرم خيلي مريض است، دكتر گفت: بايد مادرت را اينجا بياوري، من براي ويزيت خانه كسي نميروم، دخترك گفت: ولي دكتر،اگر شما نياييد اوميميرد! و اشك از چشمانش سرازير شد. دل دكتر به رحم آمد وتصميم گرفت همراه او برود.
دختر دكتر را به طرف خانه راهنمايي كرد، جايي كه مادر بيمارش در رخت خواب افتاده بود، دكتر شروع كرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص، تب او را پايين بياورد و نجاتش دهد. او تمام شب را بر بالين زن ماند، تا صبح كه علايم بهبودي در او ديده شد.
زن به سختي چشمانش را باز كرد و از دكتر به خاطر كاري كه كرده بود تشكر كرد، دكتر به او گفت: بايد از دخترت تشكر كني، اگر او نبود حتما ميمردي! مادر با تعجب گفت: ولي دكتر، دختر من سه سال است كه از دنيا رفته! و به عكس بالاي تختش اشاره كرد، پاهاي دكتر از ديدن عكس روي ديوار سست شد، اين همان دختر بود! يك فرشته كوچك و زيبا.....

ارسال شده در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت 17:46 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني. مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگينترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود،پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه. براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!.. زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که به آنها اجازه ميدهيم رد بشوند و بگذرند (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشند. براي همين، هميشه اولين شانس رو بچسب!

ارسال شده در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت 17:45 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
شبي از شبها مردي خواب عجيبي ديد ، او در عالم رويا ديد پا به پاي خداوند روي ماسه هاي ساحل دريا قدم مي زند و در همان حال ، در آسمان بالاي سرش ، خاطرات دوران زندگي اش به صورت فيلمي در حال نمايش است او که محو تماشاي زندگيش بود،ناگهان متوجه شد که گاهي فقط جاي پاي يک نفر روي شن ها ديده مي شود و آن هم وقت هائي است که او دوران پر درد و رنج زندگي اش را طي ميکرده است.بنابراين با ناراحتي به خدا که در کنارش بود ، گفت : پروردگارا ، تو فرموده بودي که اگر کسي به تو روي آورد و تو را دوست بدارد در تمام مسير زندگي ، کنارش خواهي بود و او را محافظت خواهي کرد .پس چرا در مشکل ترين لحظات زندگيم ، فقط جاي پاي يک نفر وجود دارد ، چرا مرا در لحظاتي که به تو سخت نياز داشتم تنها گذاشتي؟خداوند لبخند زد و گفت : بنده عزيزم ! من هرگز تو را تنها نگذاشته ام .زماني هائي که تو در رنج و سختي بودي ، من تورا روي دستانم بلند کرده بودم تا به سلامتي از موانع عبور کني.
ارسال شده در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت 17:43 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
دختر روستايي بسار زيبايي، به بازار مكاره رفت. در چهره اش سوسن و گل سرخ بود. موهايش به غروب خورشيد مي مانست و سپيده دم بر لب هايش مي خنديد.
مردان جوان، تا اين دختر غريبه ي زيبا را ديدند، به دنبالش رفتند و دورش جمع شدند. يكي مي خواست با او برقصد و ديگري مي خواست به افتخار او كيك ببرد. و همه مي خواستند گونه اش را ببوسند. به هر حال بازار مكاره بود ديگر!
اما دختر يكه خورد و وحشت كرد، و درباره آن مردان جوان، افكار بدي به سرش افتاد. آن ها را از خود راند و حتي به چهره يكي دونفر از آنها سيلي زد و بعد دوان دوان گريخت.
غروب كه به خانه بر مي گشت، در دل گفت : حالم به هم خورد. اين مردها چه قدر بي تربيت و بي سر و پايند. اصلا نمي شود تحملشان كرد.
يك سال گذشت و در آن يك سال، آن دختر زيبا بسيار به بازارهاي مكاره و مردها فكر كرد. سپس بار ديگر، با سوسن و گل سرخ در چهره، غروب در موها و لبخند سپيده دم بر لب، به بازار مكاره رفت. اما اين بار، مردهاي جوان كه او را ديدند، از او روي گرداندند. و تمام روز تنها ماند.
و غروب كه دختر به طرف خانه اش مي رفت، گريه اش گرفت و در دل گفت : حالم به هم خورد. اين مردها چه قدر بي تربيت و بي سرو پايند. اصلا نمي شود تحمل شان كرد.
ارسال شده در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت 17:42 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
کشاورزی تعدادی توله سگ ازنژادی خوب رو گذاشته بود واسه ی فروش.
پسر بچه ای رفت سراغش و گفت:می خواهم یکی از اونا رو بخرم.
کشاورز جواب داد که:اونا نژاد خوبی دارن و کمی گرون هستند.
پسر کوچولو پولهایی رو که توی مشتش نگه داشته بود شمرد و گفت:من فقط 29سنت دارم.
کشاورز سری تکون داد و گفت: متاسفم پسرم اونا خیلی گرون تر از این حرفا هستند.
پسرک خواهش کرد : پس فقط اجازه بدید نگاهی بهشون بندازم.
و بعد از قبول کردن کشاورز رفت سراغ توله ها و چهارتا سگ کوچولوی پشمالو رو دید که با هم بازی می کردن و بالا و پایین می پریدن .
یهو یه صدای خش خش که از لونه ی سگ ها میومد توجه اونو جلب کرد و رفت به سمتش.
اونجا یه توله سگ لاغر رو دید که جثه اش از بقیه کوچیک تر بود و به دلیل این که یکی از پاهاش معیوب بود لنگ لنگان راه می رفت.
یه دفعه چشم های پسرک برقی زد و دوان دوان رفت سراغ کشاورز و گفت: آقا ممکنه اونو به من بفروشین .
کشاورز با تعجب پاسخ داد که: پسرم اون لنگه و لاغر.... به سختی هم راه می ره پس نمی تونی باهاش بازی کنی.
پسر کوچولو که هنوز چشم هایش می درخشید پاچه ی شلوارش را بالا زد و پای مصنوعیش را به کشاورز نشون داد و گفت اون توله سگ به کسی نیاز داره که درکش کنه و اشک تموم صورتش رو پوشوند.....

ارسال شده در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت 17:41 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]

