
آرشــيو وبلاگ
صفحه خانگي
ذخیره صفحه
چاپ صفحه ₪-------------------₪
ارتباط با مدير از طريق ياهو مسنجر
پست الكترونيك مدیر
زکریا
₪-------------------₪
آرشيو ماهانه
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
آرشیو کامل مطالب
دوستان
₪-------------------₪
افراد آنلاين:
تعداد بازديدهای کل:
![]()
Powered By
BLOGFA
به چشم های خود اطمینان نکنید

ارسال شده در جمعه هجدهم آبان 1386 و ساعت 10:25 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
وصیت نامه داریوش اول هخامنشی ( داریوش کبیر)
اینک که من از این دنیا می روم 25 کشور جزو امپراتوری ایران است و در تمام این کشورها پول ایران رواج دارد و ایرانیان در آن کشورها دارای احترام هستند و مردم کشورها نیز در ایران دارای احترام می باشند.
جانشین من خشایارشا باید مثل من در حفظ این کشورها بکوشد راه نگهداری این کشور ها این است که در امور داخلی آنها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنها را محترم بشمارد.
اکنون که من از این دنیا می روم تو 12 کرور دریک زر در خزانه سلطنتی داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو می باشد زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست . البته به خاطر داشته باش که تو باید به این ذخیره بیفزائی نه اینکه از آن بکاهی من نمی گویم که در مواقع ضروری از ان برداشت نکن زیرا قاعده این زر در خزانه آن است که در هنگام ضرورت از آن برداشت شود اما در اولین فرصت آنچه برداشتی به خزانه برگردان مادرت آتوسا بر من حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن.
ده سال است که من مشغول ساخت انبارهای غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن این انبارها را که با سنگ ساخته می شود و به شکل استوانه است در مصر آموختم چون انبارها پیوسته تخلیه میشود حشرات در آن بوجود نمی آیند و غله در این چند سال می ماند بدون اینکه فاسد شود و تو باید بعد از من به ساختن انبارهای غله ادامه دهی تا اینکه همواره آذوقه دو یا سه سال کشور در انبارها موجود باشد هر ساله بعد از اینکه غله جدید بدست آمد از غله موجود در انبارها برای تامین کسر خواربار استفاده کن و غله جدید را بعد از اینکه بوجاری شد به انبار منتقل نما و به این ترتیب تو هرگز برای آذوقه در این مملکت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشکسالی شود .
هرگز دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی نگمار برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافی است چون اگر دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی بگماری و آن به مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع نمایند نخواهی توانست آنها را به مجازات برسانی چون با تو دوست هستند و تو ناچاری که رعایت دوستی بنمایی .
کانالی که من میخواستم بین شط نیل و دریای سرخ بوجود بیاورم هنوز به اتمام نرسیده و تمام کردن این کانال از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد و تو باید کانال را به اتمام برسانی و عوارض عبور کشتی ها از آن کانال نباید آنقدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی ها ترجیح بدهند که از آن عبور نکنند .
کنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا اینکه در این قلمرو ایران نظم و امنیت برقرار کند ولی فرصت نکردم سپاهی به یونان بفرستم و تو باید این کار را انجام بدهی. با یک ارتش نیرومند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند .
توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده چون هر دوی آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغگو را از خود دور نما.
هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط نکن و برای اینکه عمال دیوان به مردم مسلط نشوند برای مالیات قانونی وضع کردم که تماس عمال دیوان را با مردم خیلی کم کرده است و اگر این قانون را حفظ کنی عمال حکومت با مردم زیاد تماس نخواهند داشت.
افسران و سربازان ارتش را راضی نگهدار و با انها بدرفتاری نکن اگر با انها بد رفتاری کنی آنها نخواهند توانست معامله متقابل کنند اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد ولو به قیمت کشته شدنشان باشد و تلافی آنها این طور خواهد بود که دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا اینکه وسیله شکست خوردن تو را فراهم نمایند .
امر اموزش را که من شروع کرده ام ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنویسند تا اینکه فهم و عقل آنها بیشتر شود و هر قدر که فهم و عقل انها زیادتر شود تو با اطمینان بیشتری می توانی سلطنت کنی.
همواره حامی کیش یزدان پرستی باش اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته به خاطر داشته باش که هرکس باید آزاد باشد که از هر کیش که میل دارد پیروی کند .
بعد از اینکه من زندگی را بدرود گفتم بدن من را بشوی و آنگاه کفنی را که خود فراهم کرده ام بر من بپیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار. اما قبرم را مسدود نکن تا هر زمان که می توانی وارد قبر من بشوی و تابوت سنگی مرا ببینی و بفهمی من که پدر تو و پادشاهی مقتدر بودم و بر 25 کشور سلطنت می کردم.
آنجا مردم و تو نیز مثل من خواهی مرد زیرا سرنوشت آدمی این است که بمیرد خواه پادشاه 25 کشور باشد یا یک خارکن و هیچ کس در این جهان باقی نمی ماند.اگر هر زمان که فرصتی بدست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت را ببینی غرور و خودخواهی بر تو غلبه خواهد کرد و وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی بگوکه قبر مرا مسدود نمایند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز بگذارد تا اینکه بتواند تابوت حاوی جسد تو را ببیند.
زنهار زنهار هرگز هم مدعی و هم قاضی مشو اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بیطرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار بدهد و رای صادر بنماید.زیرا کسی که مدعی است اگر قاضی هم باشد ظلم خواهد کرد.
هرگز از آباد کردن دست بر ندار زیرا اگر دست از آباد کردن برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت زیرا قاعده این است که وقتی کشور آباد نمی شود به طرف ویرانی میرود .
در آباد کردن حفر قنات و احداث جاده و شهر سازی را در درجه اول اهمیت قرار بده.
عفو و سخاوت را فراموش نکن و بدان که بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت. ولی عفو فقط موقعی باید بکار بیفتد که کسی نسبت به تو خطایی کرده اگر به دیگری خطایی کرده باشد و تو خطا را عفو کنی ظلم کرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای .
پیش از این نمی گویم و این اظهارات را با حضور کسانی که غیر از تو در این جا حاضر هستند کردم تا اینکه بدانند قبل از مرگ من این توصیه ها را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس میکنم مرگم نزدیک شده است .
ارسال شده در جمعه هجدهم آبان 1386 و ساعت 10:24 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]




سحر با باد میگفتم حدیث آرزومندی
خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است
بدین راه و روش میرو که با دلدار پیوندی
جهان پیر رعنا را ترحم در جلبت نیست
ز مهر او چه میپرسی در او همت چه میبندی
قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز
ورای حد تقریر است شرح آرزومندی
همایی چون تو عالی قدر حرص استخوان تا کی
دریغ آن سایه همت که بر نااهل افکندی
در این بازار اگر سودیست با درویش خرسند
خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی
به شعر حافظ شیراز میرقصند و مینازند
سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی
ارسال شده در جمعه هجدهم آبان 1386 و ساعت 10:16 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]

این پروانه بهترین گل را انتخاب کرده است
ارسال شده در جمعه هجدهم آبان 1386 و ساعت 10:11 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
لازم نيست دنيا ديده باشد شاد شاد شاد باشین..............نظر یادتون نره با تشکر سید زکریا موسوی
همين که تورا خوب ببيند
دنيايي راديده است
ازميليونها سنگ همرنگ
که دربستررودخانه برهم مي غلتند
فقط سنگي که نگاه مابرآن مي افتد
زيبا مي شود
تلفن را بردار
شماره اش را بگير
وماموريت کشف خودرا
درشلوغ ترين ايستگاه شهر
به او واگذارکن
ازهزاران زني که فردا پياده مي شوند ازقطار
يکي زيباست
ومابقي مسافرند....
ارسال شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 و ساعت 9:33 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
|
سهم چشاي بي كسم اَ زندگي تنهاييه تورو خدا به من بگو جاي چشاي من كيه تا كي بايد چشاي من به جاده ها دوخته بشه بيدار بشينم تا سحركه چشم تو بسته نشه صداقتو، سادگيتو، صداي بارون نداره نذار چشاي عاشقم مثال بارون بباره مگه گناه من چيه ، جز عاشق چشات شدم وقتي چشات تنها شدن هيچكي نبود غير خودم هيچي نمي خوام از چشات جز يه نگاه آشنا يكي بشي مثل خودم تو رو خدا پيشم بيا نموندي ام بذار صدات هميشه مال من باشه خودت مي خواي بري برو نذار دلم تنها بشه |
ارسال شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 و ساعت 9:28 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
پیرزن با تقوایی در خواب خدا را دید و به او گفت : " خدایا ، من خیلی تنها هستم . آیا مهمان من می شوی ؟" خدا قبول کرد و به او گفت فردا به دیدنش خواهد رفت .
پیرزن از خواب بیدار شد ، با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد . رفت وچند نان تازه خرید خوشمزه ترین غذایی را که بلد بود، پخت .سپس نشست و منتظر ماند.
چند دقیقه بعد درِ خانه به صدا در آمد. پیرزن باعجله به طرف در رفت و آن را باز کرد. پشت در پیرمرد فقیری بود . پیرمرد از او خواست تا غذایی به او بدهد . پیرزن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست .
نیم ساعت بعد باز درِ خانه به صدا در آمد . پیرزن دوباره در را باز کرد . این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد . پیرزن با ناراحتی در را بست و غرغرکنان به خانه برگشت.نزدیک غروب بار دیگر درِ خانه به صدا در آمد . این بار پیرزن مطمئن بود که خدا آمده ، پس با عجله به سوی در دوید . در را باز کرد ولی این بار نیز زن فقیری پشت در بود . زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذایی بخرد . پیرزن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد ، زن فقیر را دور کرد.
شب شد ولی خدا نیامد . پیرزن ناامید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید. پیرزن با ناراحتی به خدا گفت :" خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم می آیی؟" خدا جواب داد :" بله من سه بار به خانه ات آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی!"

ارسال شده در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت 17:56 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده است.
شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد.خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين ان مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش کوفته شده است.
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد .وقتي ميخ را بررسي کرد تعجب کرد اين ميخ ده سال پيش هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!چه اتفاقي افتاده؟ مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مونده !!!در يک قسمت تاريک بدون حرکت.چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است. متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.تو اين مدت چکار مي کرده؟چگونه و چي مي خورده؟ همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر با غذايي در دهانش ظاهر شد!!! مرد شديدا منقلب شد.ده سال مراقبت. چه عشقي ! چه عشق قشنگي!!!
اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشق به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حدي ميتوانيم عاشق شويم اگر سعي کنيم.

ارسال شده در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت 17:54 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
مردی، دیر وقت، خسته و عصبانی، از سر کار به خانه بازگشت. دم در پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.
بابا! یک سوال از شما بپرسم؟
بله حتما. چه سوالی؟
بابا، شما برای هر ساعت کار، چقدر پول می گیرید؟
مرد با عصبانیت پاسخ داد:" این به تو ارتباطی ندارد. چرا چنین سوالی می کنی؟"
فقط می خواهم بدانم. بگویید برای هر ساعت کار، چقدر پول می گیرید؟
اگر باید بدانی خوب می گویم، 20 دلار.
پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود، آه کشید. سپس به مرد نگاه کرد و گفت:" می شود لطفا 10 دلار به من قرض بدهید؟"
مرد بیشتر عصبانی شد و گفت:" اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال، فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری، سریع به اتاقت برو، فکر کن و ببین که چرا اینقدر خود خواه هستی. من هر روز، سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم."
پسر کوچک، آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد:" چطور به خودش اجازه می دهد برای گرفتن پول از من چنین سوالی بپرسد؟" بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است. شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدش به 10 دلار نیاز داشته است. به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش در خواست پول کند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
خواب هستی پسرم؟
نه پدر، بیدارم.
فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا، این 10 دلاری که خواسته بودی.
پسر کوچولو نشست، خندید و فریاد زد:" متشکرم بابا" بعد دستش را زیر بالشش برد و چند اسکناس مچاله شده در آورد.
مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته است، دوباره عصبانی شد و غرولند کنان گفت:" با اینکه خودت پول داشتی، چرا باز هم پول خواستی؟"
پسر کوچولو پاسخ داد:" برای اینکه پولم کافی نبود، ولی الان هست. حالا من 20 دلار دارم. می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ دوست دارم با شما شام بخورم......."

ارسال شده در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت 17:49 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
در مطب دكتر به شدت به صدا در آمد. دكتر گفت در را شكستي! بيا تو. در باز شد و دختر كو چولوي نه ساله كه خيلي پريشان بود به طرف دكتر دويد و گفت: آقاي دكتر! مادرم! و در حالي كه نفس نفس میزد ادامه داد: التماس ميكنم با من بياييد.
مادرم خيلي مريض است، دكتر گفت: بايد مادرت را اينجا بياوري، من براي ويزيت خانه كسي نميروم، دخترك گفت: ولي دكتر،اگر شما نياييد اوميميرد! و اشك از چشمانش سرازير شد. دل دكتر به رحم آمد وتصميم گرفت همراه او برود.
دختر دكتر را به طرف خانه راهنمايي كرد، جايي كه مادر بيمارش در رخت خواب افتاده بود، دكتر شروع كرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص، تب او را پايين بياورد و نجاتش دهد. او تمام شب را بر بالين زن ماند، تا صبح كه علايم بهبودي در او ديده شد.
زن به سختي چشمانش را باز كرد و از دكتر به خاطر كاري كه كرده بود تشكر كرد، دكتر به او گفت: بايد از دخترت تشكر كني، اگر او نبود حتما ميمردي! مادر با تعجب گفت: ولي دكتر، دختر من سه سال است كه از دنيا رفته! و به عكس بالاي تختش اشاره كرد، پاهاي دكتر از ديدن عكس روي ديوار سست شد، اين همان دختر بود! يك فرشته كوچك و زيبا.....

ارسال شده در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت 17:46 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني. مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگينترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود،پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه. براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!.. زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که به آنها اجازه ميدهيم رد بشوند و بگذرند (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشند. براي همين، هميشه اولين شانس رو بچسب!

ارسال شده در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت 17:45 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
شبي از شبها مردي خواب عجيبي ديد ، او در عالم رويا ديد پا به پاي خداوند روي ماسه هاي ساحل دريا قدم مي زند و در همان حال ، در آسمان بالاي سرش ، خاطرات دوران زندگي اش به صورت فيلمي در حال نمايش است او که محو تماشاي زندگيش بود،ناگهان متوجه شد که گاهي فقط جاي پاي يک نفر روي شن ها ديده مي شود و آن هم وقت هائي است که او دوران پر درد و رنج زندگي اش را طي ميکرده است.بنابراين با ناراحتي به خدا که در کنارش بود ، گفت : پروردگارا ، تو فرموده بودي که اگر کسي به تو روي آورد و تو را دوست بدارد در تمام مسير زندگي ، کنارش خواهي بود و او را محافظت خواهي کرد .پس چرا در مشکل ترين لحظات زندگيم ، فقط جاي پاي يک نفر وجود دارد ، چرا مرا در لحظاتي که به تو سخت نياز داشتم تنها گذاشتي؟خداوند لبخند زد و گفت : بنده عزيزم ! من هرگز تو را تنها نگذاشته ام .زماني هائي که تو در رنج و سختي بودي ، من تورا روي دستانم بلند کرده بودم تا به سلامتي از موانع عبور کني.
ارسال شده در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت 17:43 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
دختر روستايي بسار زيبايي، به بازار مكاره رفت. در چهره اش سوسن و گل سرخ بود. موهايش به غروب خورشيد مي مانست و سپيده دم بر لب هايش مي خنديد.
مردان جوان، تا اين دختر غريبه ي زيبا را ديدند، به دنبالش رفتند و دورش جمع شدند. يكي مي خواست با او برقصد و ديگري مي خواست به افتخار او كيك ببرد. و همه مي خواستند گونه اش را ببوسند. به هر حال بازار مكاره بود ديگر!
اما دختر يكه خورد و وحشت كرد، و درباره آن مردان جوان، افكار بدي به سرش افتاد. آن ها را از خود راند و حتي به چهره يكي دونفر از آنها سيلي زد و بعد دوان دوان گريخت.
غروب كه به خانه بر مي گشت، در دل گفت : حالم به هم خورد. اين مردها چه قدر بي تربيت و بي سر و پايند. اصلا نمي شود تحملشان كرد.
يك سال گذشت و در آن يك سال، آن دختر زيبا بسيار به بازارهاي مكاره و مردها فكر كرد. سپس بار ديگر، با سوسن و گل سرخ در چهره، غروب در موها و لبخند سپيده دم بر لب، به بازار مكاره رفت. اما اين بار، مردهاي جوان كه او را ديدند، از او روي گرداندند. و تمام روز تنها ماند.
و غروب كه دختر به طرف خانه اش مي رفت، گريه اش گرفت و در دل گفت : حالم به هم خورد. اين مردها چه قدر بي تربيت و بي سرو پايند. اصلا نمي شود تحمل شان كرد.
ارسال شده در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت 17:42 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
کشاورزی تعدادی توله سگ ازنژادی خوب رو گذاشته بود واسه ی فروش.
پسر بچه ای رفت سراغش و گفت:می خواهم یکی از اونا رو بخرم.
کشاورز جواب داد که:اونا نژاد خوبی دارن و کمی گرون هستند.
پسر کوچولو پولهایی رو که توی مشتش نگه داشته بود شمرد و گفت:من فقط 29سنت دارم.
کشاورز سری تکون داد و گفت: متاسفم پسرم اونا خیلی گرون تر از این حرفا هستند.
پسرک خواهش کرد : پس فقط اجازه بدید نگاهی بهشون بندازم.
و بعد از قبول کردن کشاورز رفت سراغ توله ها و چهارتا سگ کوچولوی پشمالو رو دید که با هم بازی می کردن و بالا و پایین می پریدن .
یهو یه صدای خش خش که از لونه ی سگ ها میومد توجه اونو جلب کرد و رفت به سمتش.
اونجا یه توله سگ لاغر رو دید که جثه اش از بقیه کوچیک تر بود و به دلیل این که یکی از پاهاش معیوب بود لنگ لنگان راه می رفت.
یه دفعه چشم های پسرک برقی زد و دوان دوان رفت سراغ کشاورز و گفت: آقا ممکنه اونو به من بفروشین .
کشاورز با تعجب پاسخ داد که: پسرم اون لنگه و لاغر.... به سختی هم راه می ره پس نمی تونی باهاش بازی کنی.
پسر کوچولو که هنوز چشم هایش می درخشید پاچه ی شلوارش را بالا زد و پای مصنوعیش را به کشاورز نشون داد و گفت اون توله سگ به کسی نیاز داره که درکش کنه و اشک تموم صورتش رو پوشوند.....

ارسال شده در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت 17:41 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
تفاوت زن و مرد
سالگرد ازدواج
1) زن: عزیزم امید وارم همیشه عاشق بمانیم وشمع زندگیمان نورانی باشد.
2) مرد: عزیزم کی نوبت کیک می شه؟
روز زن
1)زن: عزیزم مهم نیست هیچ هدیه ای برام نخریدی یک بوس کافیه
2)مرد: خوشحالم تو رو انتخاب کردم آشپزی تو عالیه عزیزم (شام چی داریم؟)
روز مرد
1) زن: وای عزیزم اصلا قابلتو نداره کاش می تونستم هدیه بهتری بگیرم.
2) مرد: حالا اشکال نداره عزیزم، سال دیگه جبران می کنی (چه بوی غذایی میاد)
40 روز بعد از تولد بچه
1) زن: وای مامانی بازم گرسنه هستی؟ (عزیزم شیر خشک بچه رو ندیدی؟)
2)مرد: با دهان پر(نه عزیزم ندیدم، راستی عزیزم شیر خشک چقدر خوشمزه است؟)
40 سال بعد
1)زن: عزیزم شمع زندگیمون داره بی فروغ میشه ما پیر شدیم
2)مرد: یعنی دیگه کیک نخوریم ؟
2 ثانیه قبل از مرگ
1) زن: عزیزم همیشه دوستت داشتم
2) مرد: گشنمه
وصیت نامه
1) زن: کاش مجال بیشتری بود تا درمیان عزیزانم می بودم و نثارشان می کردم تمام زندگی ام را!!
2) مرد: شب هفتم قرمه سبزی بدید!
اون دنیا
1)زن : خطاب به فرشته ی مسئول: خواهش می کنم ما را از هم جدا نکنید، نه... نه... عزیزم... خدایا به خاطر من...
(و سر انجام موافقت می شه مرد از جهنم بره بهشت)
2)مرد: خطاب به دربان جهنم: حالا توی بهشت شام چی میدن
ارسال شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 و ساعت 16:36 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]








ارسال شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 و ساعت 11:24 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]




ارسال شده در سه شنبه ششم شهریور 1386 و ساعت 21:43 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]





ارسال شده در سه شنبه ششم شهریور 1386 و ساعت 21:41 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]

در اسطورهای یونانی داستانی نقل شده است که بر اساس آن غول نیمه انسان نیمه حیوانی به نام مینو تا یور آزادی یونان را به گرو گرفته بود و هر سال آتن می بایست جوانانی را قربانی او می کرد این غول در مکان مرموزی قرار داشت که هر گاه کسی به سراغ او می رفت که او را بکشد دیگر نمی توانست از هزارییچ راهی که به او منتهی می شد به خانه بر گردد تا بالاخره جوان ورزیده و ورزشکاری به نام ته زوس موفق شد غول را بکشد و سالم به خانه بر گردد و آتن را از شر غول رها کند دلیل موفقیت ته زوس طناب طلایی آریادنی بود که به وسیله آن توانست مسیر هزار توی بر گشت به سوی خانه را پیدا کند طناب طلایی که افلاطون از آن نام می برد چیزی جز عقل انسانی نیست افلاطون در توجیه رابطه انسان و خدایان می گوید که انسان ها همانند عروسکان خیمه شب بازی هستند که بند های آنها را به این سو و آن سو می کشاند ولی انسان طناب طلایی یا بند طلایی را در اختیار دارد که هر گاه خدایان بخواهند او را به راهی بکشانند که نمی خواهند از این بند طلایی استفاده می کند
و آن را می کشد و کنترل خود را به دست می گیرد افلاطون به انسان هشدار می دهد که مبادا این بند طلایی را که استعاره ای از عقل است از دست بدهد از دست دادن این بند طلایی مساوی با عروسک خیمه شب بازی یا برده شدن است .
ارسال شده در شنبه ششم مرداد 1386 و ساعت 8:0 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
سلام به همه عزیزانی که تو این مدت مرا همراهی کردن آخرین آپیه که من می کنم
باید برای دو ماه نیم برم خدمت واسه ادامه تحصیل تو مقطعه کارشناسی ارشد بر
می گردم هر بدی از من دیدیین مرا حلال کنید آرزو می کنم که در تمامم مراحل
زندگیتون شاد موفق موید باشین تو این پستم می خوام خودمو معرفی کنم
من زکریا 23 ساله اهل کره زمین منطقه آسیا کشور ایران استان مازندران
شهر بهشهر لیسانس مدیریت هستم. این هم ایدی منه النوش جون عزیزم از
من خواستش { Evilboys_naz / ghasedak_evil2000}
خیلی دلم براتون تنگ میشه دوستون دارم بعد از دو ماه نیم خدمت تو کرمانشاه
بر می گردم یادمان باشد اگر باران آمد یه سری هم به گلها بزنیم خدا نگهدار
ارسال شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 و ساعت 13:58 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
ارسال شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 و ساعت 13:49 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
ارسال شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 و ساعت 13:46 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]

ارسال شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386 و ساعت 17:20 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]

ارسال شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386 و ساعت 11:14 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
اورا در کوره راه تاریک نا امیدی دیدم اورا در جاده ی بی انتهای تنهایی دیدم اورا در شب سرد و ترسناک غم دیدم.مانند نوری بود که از دور ها می امد و همه جارا روشن میکرد اواسط جاده به من رسید و توقف کرد.شرم را بالا گرفتم و چشم درچشمان زیبایش دوختم عمق چشمهایش میخندید و سپس نگاهم روی صورتش لغزید!برروی لبانش نیز لبخندی مهر امیز و دل انگیز نشسته بود باخود گفتم دیگر تنها نیستم ولی لحظه ای بعد او سبکبال و شادمان و بیپروا از کنارم گذشت. لحظه ای بهت زده درجا خشکم زدیهنی انقدر زود؟هنوز نیامده بیوفایی کرد؟برگشتم !پاسخم را گرفتم در ابتدای جادهکسی منتظرش بود کسی که او میرفت تا به آن برسد! نه او بیوفا نبودعاشق بود ولی نه عاشق من عاشق کسی که با تمام وجود میخواستم جای او باشم !بلاخره باقدمهایی تند به دلدارش رسید شرمناک و عاشقانه نگریستش و سپس در اغوشش کشید. حاضر بودم تمام زندگیم را بدهم تا فقط لحظه ای جای اوباشم تا تنها دقیقه ای گرمای اغوش پر مهری را حس کنم که متعلق به غریبه ی تازه واردی بود که قلبم را ربود.ان دو شانه به شانه ی هم رفته اند ولی مدتهاست که من مانده ام. من مانده ام خیره به به جایی که برای اولین بار اورا دیدم. وخیره به جایی که ساعتها پیش او ویارش انجارا ترک گفته بودند من مانده ام با نگاهی سرشار از حسرت من مانده ام باچشمی گریان من مانده ام با دلی پرغم
((من مانده ام تنهاتر از همیشه...))
ارسال شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386 و ساعت 20:11 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
ارسال شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386 و ساعت 17:27 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
ارسال شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386 و ساعت 14:14 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
در روز هاي اخير يک سايت خبري نزديک به راستگرايان گزارشي از تن فروشي برخي دختران ايراني در امارات متحده عربي منتشر کرده است که بر اساس آن"دختران ايراني بالاترين قيمت و خواهان را در بازار قاچاق دختران و زنان در كشور امارات متحده عربي دارند". سايت خبري عارف نيوز در گزارش خود براين نکته تاکيد کرده که:"هم اكنون شيوخ عرب بيشترين پول را براي دختران ايراني پرداخت ميكنند و علاقهمند هستند اين دختران بين 14 تا 20 سال سن داشته باشند". اين گزارش مي افزايد: "بعد از دختران ايراني، دختران لبناني و برخي كشورهاي عربي شمال آفريقا قرار دارند و از زنان كشورهاي آسيايي ميانه و اروپاي شرقي بيشتر در ديسكوها و مراكز فحشاي مخفي درهتلها و كاباره هاي دبي استفاده مي شود". بر اساس اين گزارش ايرانيان مقيم امارات در اين خصوص گفته اند که "شناسايي و دستگيري زنان رابط قاچاقچيان زياد مشكل نيست و ميتوان به راحتي آنها را در تهران شكار كرد اما نميدانيم چرا اجازه ميدهند آنها با رفت و آمد آزاد به كشور، دختران جوان را شكار كرده و به منجلاب فساد بكشانند". سال پيش يک خبرگزاری داخلی گزارشی از حراج دختران ايراني در امارات متحده عربي منتشر کرد که همزمان با واکنش های شگفت زده درباره آن ، مقامات قضايي و انتظامي کشور آن را تکذيب و حتا منبع انتشار اين خبر را مدتي به خاطر نشر اخبار کذب و تشويش اذهان عمومي، بازداشت کردند. فرشتگان سياه بخت گزارش خبر گزاري سازمان ملي جوانان باعنوان "فرشتگان سياه بخت" براي اولين بار خبر از حراج دختران ايرانی در فجيره داد. همزمان با انتشار اين گزارش، دادستاني تهران هم خبر از کشف و نابودي سه باند قاچاق دختران ايراني به کشور هاي حاشيه خليج فارس داد. در همان روز ها بسياري از روزنامه هاي داخلي گزارش هايي در اين باره منتشر کردند. اما اندکي بعد سيدعظيم حسيني، مديركل مبارزه با مفاسد اجتماعي نيروي انتظامي، در جمع خبرنگاران حاضر شد و حراج دختران ايراني در فجيره را شديدا تكذيب كرد و گفت: "هدف از انتشار اين خبر سياه نمايي جامعه ايراني و سوء استفاده بوده است." او اين را هم گفت که: "انتشار اين خبر از سوي برخي مطبوعات و رسانههاي خارجي به باورهاي مردم لطمه زده است". وي تصريح كرد: "فعاليتهاي فسادآميز به شكل سازمان يافته در كشورهاي غيراسلامي به عناوين مختلف وجود دارد ايران جزو نوادر كشورهايي است كه با اين گونه پديدهها به شكل اصولي برخورد ميكند". او هم چنين به جاي پاسخ دادن به سئوالات خبرنگاران و تشريح نحوه برخورد نيروي انتظامي با مسئله قاچاق زنان و دختران ايراني، مصطفي بن يحيي منبع اين خبر را "شخصي جنجالي و بيتوجه به ابعاد اجتماعي جامعه" دانست، و ادعا كرد كه "اين فرد در دايره فساد و فحشا در آسياي ميانه نقش داشته است". حسيني از بازداشت بن يحيي خبر داد و افزود: اين فرد كه يك شهروند ايران است، به اتهام تشويش اذهان عمومي با دستور مقام قضايي بازداشت شده و پرونده وي در حال بررسي است". همزمان با اين تکذيب نيروي انتظامي از دستگيري 25 نفر طي سال 83 در ارتباط با قاچاق دختران به کشورهاي عربي نيز خبر داده بود و چند روز بعد، محمد باقر قاليباف فرمانده وقت نيروي انتظامي به خبرنگاران گفت:" رسيدگي فوري به اين موضوع را در دستور کار خود قرار داده ام". بازتاب انتشار گزارش حراج دختران در امارات، حتا به بالا ترين مقامات رسمي نيز کشيده شد، رييس جمهور خاتمي هم وارد ميدان شد و اعلام کرد:"ما از اين مساله نگرانيم و اين در حالي است که از همين کشورها، کالاهايي که خود مي توانيم در داخل توليد کنيم وارد مي کنيم. " او البته خبر حراج دختران ايراني در امارات را تکذيب کرد و گفت: "اين مساله يک دروغ است و من به عنوان رييس جمهور شايعه حراج دختران ايراني را لحظه به لحظه و نقطه به نقطه پي گيري کردم و پس از بررسي هاي گسترده مشخص شد که اين يک دروغ و ناشي ازجنگ رواني عليه حيثيت و عظمت مملکت اسلامي است" . اما چند روز بعد رحيم عبادي رييس سازمان ملي جوانان خبر داد که به دستور خاتمي کميته ويژه اي از ماموران اطلاعاتي براي پيگيري ماجراي حراج دختران تشکيل شده است. قاچاق دختران ادامه دارد با وجود آن که مسولان رسمي در آن زمان حکايت حراج دختران ايرانی را تکذيب کردند اما هيچ گاه قاچاق دختران و وجود بازاری جنسی از اتباع ايرانی در شيخ نشين های جنوب خليج فارس تکذيب نشده و بسياري از آگاهان وجود چنين پديده يي را تاييد مي کنند. آنها معتقدند که گسترش فقر، روز به روز ابعاد قاچاق دختران را گسترده تر و پيچيده تر کرده است. يک جامعه شناس در اين باره مي گويد: "هرچه پيش مي رويم شکاف طبقاتي عميق تر مي شود. يک طرف ثروتمندان قليل قرار دارند و در طرف ديگر فقرا که تعدادشان روز به روز بيشتر مي شود. در چنين شرايطي معلوم است که برخي از دختران جوان براي رسيدن به معيشت و دخل وخرج شان به سوي تن فروشي هم پيش مي روند، همان طور که برخي پسران جوان به سوي سرقت و مواد مخدر و خلاف هاي ديگر". اين کارشناس مي گويد "براي به دست آوردن آمار تقريبي فحشا کافي است به آمار سرقت ها کنيد. به همين نسبت هم مي توان حدس زد که چقدرتن فروشي افزايش يافته، چرا که اين ها با هم نسبت مستقيم دارند". اين استاد دانشگاه تهران مي گويد: "اگر ده درصد زناني که به تن فروشي مي پردازند توسط باندهاي قاچاق به کشورهاي عربي بروند، آن وقت مي شود آمار قاچاق زنان به اين کشورها را بسيار بيشتر از آن چيزي دانست که برخي خبرگزاري ها منتشر کرده اند". کارشناسان انتظامی و قضائی بارها گفته اند که بسياري از دختران مورد نظر با رضايت خود و خانوادهايشان و با مدارک قانوني براي دوره هاي دو يا سه ماهه به کشورهاي عربي سفر و در آن جا با تن فروشي کسب در آمد مي کنند. مرجان سخاوتي يکي از کساني که تحقيقاتي درباره قاچاق زنان انجام داده، چندي پيش در مصاحبه يي فعاليت هايي را که عليه مبارزه با قاچاق انسان در کشور صورت مي گيرد ناکافي دانسته و دلايلي همچون بيکاري، فقر، عدم برنامه ريزي مناسب براي جوانان، نا آگاهي و کم سوادي را از جمله علت هاي افزايش قاچاق دختران اعلام کرده بود. پژوهشي که توسط انجمن دفاع از قربانيان خشونت درسال 82 انجام شد، نشان مي دهد قاچاق زنان و دختران از استان هاي مرزي به کشورهاي حاشيه خليج فارس، امارات متحده عربي، پاکستان، افغانستان و همچنين به طور محدودبه کشورهاي اروپايي و آسيايي رو به افزايش است. آمارها همچنان محرمانه اند مقامات رسمي البته تاکنون آماري از تعداد زنانی که در کشورهای ديگر به تن فروشی مشغولند منتشر نکرده اند اما آمارهاي منتشر شده از سوي انجمن ذفاع از قربانيان خشونت نشان مي دهد که" فقط ماهانه 45 دختر 16 تا 25 ساله ايراني در کراچي توسط افراد ثروتمند خريداري مي شوند". پژوهش هاي اين انجمن نشان مي دهد "قاچاق انسان در کشور، عمدتا از دو مسير متفاوت انجام مي گيرد. پاکستان و امارات جنوب خليج فارس که در اين هر دو منطقه معمولا دختران 16-10 ساله براي دو مناسبت عيد فطر و قربان در مراسمي به نام "حلفه" به فروش مي رسند. يعنی که خريداران عمدتا مسلمان هستند. اغلب دختران ايراني، که در بازار جنسی جنوب خليج فارس کار می کنند، نه تنها نسبت به جايگاه و شغل خود آگاهي دارند که کاملا به طور رسمي و با هدف معلوم وارد اين کشورها مي شوند. اما در باره پاکستان اين موضوع متفاوت است. يکي ديگر از کارشناسان با توجه به تحقيقاتي که درباره قاچاق دختران ايراني به پاکستان انجام داده،اعلام کرده است که: "99 درصد دخترانی که در بازار پاکستان فروخته می شوند از خانواده هائي هستند که در حاشيه شهرها سکونت دارند. اغلب پدران اين دختران معتاد هستند که 90 درصد آنها به شغل هاي کاذب مشغولند .سن اين دختران نيز از 7 سال تا 14 سال است. قاچاقچيان پس از خريد اين دختران از پدرانشان، ابتدا آن ها را بعنوان فرزند خوانده قبول کرده و بعد از 10 سالگي به سمت پاکستان براي کار و بردگي جنسي روانه مي کنند". بر اساس اين تحقيق که حاصل گفت وگو با 15 دختر نوجوان است که مدتي را در پاکستان گذرانده اند: "دختران از طريق تاييد سطحي يکي از آشنايان دختر توسط خانواده پسران خواستگاري مي شود. سپس شير بهايي به خانواده عروس مي دهند و به بهانه اينکه مراسم عروسي در زاهدان برگزار مي شود، با ميني بوس و با دست و پاي بسته اين دختران را از مرز خارج مي کنند. و جالب اينکه هيچگاه در هيچ ايستگاه ، پليس هويت اين دختران از رانندگان وسايل نقليه نمي پرسد. بعد از انتقال به پاکستان، آنها يکي دو روز در ميان خانواده پسر مي مانند و بعد بهره کشي جنسي آن ها آعاز مي شود. گزارش انجمن دفاع از قربانيان خشونت نشان می دهد که اگر در هر مرحله ای مقاومتي از سوي دختران ظاهر شود باواکنش پرخاشگرانه و خشونت خانواده پسر مواجه مي شوند. نوع کار اين دختران نيز بيشتر بهره کشي جنسي با مرداني است که اعضاي خانواده داماد به خانه مي آورند. کنترل دختران آنقدر شديد است که امکان فرار آن ها ميسر نيست". همه ماجرا اين نيست اين، اما همه ماجرا نيست. به گفته برخي از کارشناسان تا وقتي مقامات رسمي با شناسائی پديد به تهيه آماری درباره اين بازار قاچاق دست نزنند، ابعاد فاجعه اي را که روز به روز گسترده تر مي شود. سال پيش به دنبال انتشار اسامي هشت ايراني، از سوي عفو بين الملل، که در زمينه قاچاق دختران به امارات جنوبی خليج فارس فعال بودند، محافل مخالف جمهوری اسلامی از دست داشتن بعضي از شخصيت هاي متنفذ در حوادثی مشابه خبر دادند. اين اخبار ظاهرا از نمونه هائی مانند خانه ريحانه در کرج مايه می گيرد که دو سال پيش دادگاه متهمان آن برگزار شد. اين ماجرا سال 79 در جريان پيگيري هاي خانواده يک دختر فراري به وسيله ماموران اطلاعاتي فاش شد. ماموران پس از دستگير و اعتراف دو تن از ماموران محلی به مرکزي به نام "خانه ريحانه" رسيدند که براي اسکان موقت دختران فراري تاسيس شده بود. يکی از قضات دادگاه انقلاب کرج و مسوول خانه ريحانه در تحقيقات بعدی دستگير و محکوم شدند. نمونه ديگر مربوط به داستان افسانه نوروزی بود که بعد از کشته شدن فرمانده انتظامی منطقه کيش توسط وی که به تن فروشی اشتغال داشت، آشکار شد که ارتباطی مشکوک بين فحشا و فرماندهان نظامی و انتظامی مناطق جنوبی وجود دارد. اينک بايد منتظر شد و ديد دولت محمود
احمدي نژاد که با شعار رفع فقر و فساد بر سر کار آمده و در مسائل اعتقادی خود را متعصب تر نشان می دهد، در پاسخ به دختر دانشجويي که چند روز پيش در پاي صفحه مربوط به خبر قيمت دختران ايراني در سايت آفتاب پيغام تلخي را نوشته چه خواهند کرد. آن دختر در پيغامش نوشته:" من يكي از اين دختران هستم كه در دوبي به اين روز افتاده و امروز زندگي بدي دارم و بايد بدانيد اينهمه تسهيلاتي كه امارات براي ايرانيان بوجود آورده بدون برنامه نيست ... ما پول زندگي و دانشگاه و خرج خانواده را با 3 ماه ويزاي توريستي كه بعضي از آقايان خاص و با نفوذ براي ما از ايران ميگيرند در مياوريم . در ايران هم هر جا كه براي كار ميرويم بايد با مدير عامل به دوبي بياييم يا با خودش باشيم وگرنه اخراج ميشويم . فساد در همه جا رواج پيدا كرده است حتي بعضي از دوستان من که در يك حراج شركت كرده بودند، بعد سر به نيست شدند. خانه از پاي بست ويران است".
ارسال شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 17:8 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]

ارسال شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 9:54 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
مرغ ماهی خواری در دریاچه ای زندگی می کرد اموراتش با صید ماهی داخل دریاچه می گذراند سالها گذشت و مرغ ماهی خوار دیگر توانای صید ماهی نداشت و به فکر حیله ای افتاد خرچنگی داخل دریاچه زندگی می کرد مرغ ماهی خوار رو به خرچنگ کرد بهش گفت خیلی ناراحتم دو تا صیاد با تور ماهی گیری نزدیک دریاچه شدند و می خواهند ماهی های دریاچه رو بگیرند خرچنگ سریع رفت همه ماهی های دریاچه خبر کرد همه ماهی ها جمع شدند تا یه چارهای بیندیشند ماهی ها رو به مرغ ماهی خوار کردند گفتند تو هم دشمن ما هستی ولی تو می تونی روزی یکی از ما رو بخوری ولی صیادان همه ما رو می گیرند چه کاری بکنیم مرغ ماهی خوار رو به ماهیها کرد گفت من یه جای امنی رو سراغ دارم پشت این دریاچه یک رود خانه ای هست که جای خیلی زیبای و امنی هست ماهی ها به مرغ ماهی خوار گفتند که چطوری می توانیم به آن جا برویم مرغ ماهی ها خوار در جواب آنها بهشان گفت من می توانم روزی چند تا از شما ها رو به آنجا ببرم ماهی ها خیلی خوشحال شدند و توافق کردند که روزی چند تا از ماهی ها به قید قرعه مرغ ماهی خوار به آنجای رویایی و امن ببرد مرغ ماهی خوار روزی چند تا از ماهی های دریاچه رو می برد وقتی به جنگلی می رسید آنها رو می خورد و استخوانهای آنهارو یه جای می ریخت روز ها از این قضیه گذشت مرغ ماهی خوار خوشحال که می توانست بدون در دسر ماهی های نگون بخت رو بخرد ماهی ها دریاچه در ذهنشان لحظه شماری می کردند تا به آنجای امن رویایی که مرغ ماهی خوار تعریفش را می کرد برند تا به دوستانشان بپیوندند روزی خرچنگ رو به مرغ ماهی خوار کرد گفت من می خواهم امروز به آنجا بروم مرغ ماهی خوار یه لحظه شوکه شد جا خورد ترسید که همه نقشه هایش نقش برآب شود به فکرش افتاد که امروز بهترین فرصت که خرچنگ سر به نیست کند و پیشنهاد خرچنگ پزیرفت و حرکت کردند خرچنگ در مسیر راه وقتی استخوانهای ماهی های بیچاره رو دید با دستهایش گردن مرغ ماهی خوار فشرد و مرغ ماهی خوار بیهوش شد به زمین افتاد خرچنگ مسیر راه پیمود و به دریاجه رسید و همه قضیه که واسه ماهی های اتفاق افتاد را به ماهی های دریاچه گفت از این داستانی میشه یه نتیجه گرفت هیج وقت به دشمنت اعتماد نکن چرا که دشمن هیج وقت خوبی تو را نمی خواد انشالا که خوشتون آمده باشه از خدای بزرگ آرزوی سلامتی شاد کامی را برای شما دوستان عزیز خواستارم راستی آیدا عزیزمون بهوش آمده خدای بزرگ صد هزار مرتبه تو را شکر. شاد باشین گلهای نازنینم. 

ارسال شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 20:8 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
![]() |
ارسال شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:58 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]

ارسال شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:56 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
ایمیل من:ghasedak_evil2000@yahoo.com

ارسال شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 8:2 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
دانشمندی تنهای تنها در جنگلی زندگی می کرد و همیشه در حال مطالعه کتابهای مختلف از دانشمندان بزرگ بود روزی پادشاهی همراه دخترش برای شکار به جنگل می آمد ناگهان دختر پادشاه پدرش گم می کنه هر چی
دختره تلاش کرد پدرش پیدا کنه نتونس غروب شد پادشاه به همراه سربازانش هر چی گشتن دختره رو پیدا کنن پیدا نشد که نشد دختره پادشاه داخل جنگل سر گردان بود که ناگهان چشمش به یه کلبه می خوره در زد
می تونم بیام تو دانشمند بهش می گه بیا تو دختره از دانشمنده خواهش می کنه من دختر پادشاه هستم گم شدم
می تونم امشب پیش شما بمونم دانشمنده که یه دونه اتاق داشت پیشنهاد دختر پادشاه قبول می کنه دختره پادشاه خیلی زیبارو بود دانشمنده آن شب هر غذا داشت برای دختر پادشاه آماده کرد دختر پادشاه وقتی غذا رو خورد رو به دانشمنده کرد گفت که خوابم می یاد دانشمنده به دختر پادشاه گفت من یه دونه اتاق دارم و امشب می خواهم کتاب مطالعه کنم شما می تونید این جا بخوابید دختره از ترس این که دانشمنده یه بلای سرش بیاره
تا صبح نخوابید ولی آن شب چندین بار صحنه های دید که به پاک بودن این دانشمند پی برد آن شب 40 بار شیطان دانشمند وسوسه کرد که به به چه دختری بهترین فرصته که بتونی بر وی تعارض کنی ولی دانشمند
هر موقع که می دید شیطان داره بر وی غلبه می کنه دستش را با روشنای شمع می سوزاند تا آتش جهنم را
یادش بیاد آن شب 40 بار این کار تکرار کرد و دختر پادشاه نظاره گر این منظره بود فردا شد دانشمند دختره پادشاه رو به نزدیکی قصر برد و خدا حافظی کرد و رفت پادشاه وقتی دختره خود دید خیلی خوشحال شد و ازش سوال کرد دیشب کجا بودی دختره گفت خانه یه پسره جوانی وقتی پادشاه این شنید سری دستور داد به طبیبان دربار تا دخترش را معاینه بکنن تا ببینن که این پسره بر دخترش تعارض نکرده باشه و طبیبان سلامتی دختره رو تایید کردن دختره همیه قضایارو واسه پدرش تعریف کرد پدرش اشک در چشمانش جاری شد سری دستور داد تا تمام دانشمندان شهر را به قصر دعوت کنن روز موعود فرا رسید همه دانشمندان جمع شدند پادشاه دستور داد به همه دانشمندان که کف دستشان را نشان دهند پادشاه توانست آن دانشمند پیدا کند
همان نشانی در دستش بود 40 جای سوخته . پادشاه رو به دانشمند جوان کرد گفت من تو را به دامادی خود
قبول می کنم و دانشمند جوان هم این پیشنهاد پادشاه رو پزیرفت.
عزیزان خوبم از این که نتونستم تو این چند روزی به شما سری بزنم معزرت خواهی می کنم یه اتفاقی واسم
افتاده بود تصادفی تو جاده کندوان که آپ بعدی من در مورد این قضیه هست بهترین آرزوها را از سفینه آسمانی قلبم برای شما گلهای نازنینم خواستارم امیدوارم که کشتی آرزوهایتان در سرزمین کامیابی ها لنگر اندازد
ارسال شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:4 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]

سلاخی زار می گریست غناری کوچکی به آن دل بسته بود
بچه ها شوخی شوخی به گنجشکی سنگ می زنند ولی گنجشک جدی جدی می میره....
آدما شوخی شوخی به هم زخم می زنند ولی قلبها جدی جدی می شکنه...... 
به نظر من عشق مانند پروانه کوچولوی تو دستته ولش کنی می پره و اگه محکم بگیریش میمیره....
آنکس که میگفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت صدای خش خش برگها همان آوازی بود که من گمان می کردم میگوید : دوستت دارم

ارسال شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:42 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
همه ما به عشق محتاجیم عشق به اندازه خوردن آشامیدن و خوابیدن بخشی از سرنوشت انسان است
گاهی در تنهایی به غروبی زیبا می نگرم و می اندیشم این زیبای چه اهمیت دارد وقتی کسی که با ما
به نظار آن بنشیند .در چنین مواقعی باید از خود بپرسیم چند بار کسی از ما عشق خواسته است و ما
روی بر گردانده ایم چند بار تاکنون هراسان شده ایم که به کسی نزدیک شویم و با اطمینان به ا وبگوییم
که دوستش داریم .از تنهایی احتراز کن :تنهایی مانند اعتیاد به خطرناک ترین مخدر است
اگر غروب دیگر برایت معنایی ندارد فروتنی پیشه کن و به دنبال عشق برو و بدان که چونان دیگر
موهبت باب معنوی هر چه بخشنده تر باشی بیشتر بهرمند خواهی شد......
عشق را با خلوص و فروتنی بپزیر برای اینکه عشق نه دادنی است ونه گرفتنی :عشق شریک شدنی است
ارسال شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 20:43 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]

ارسال شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 20:38 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
قطره دلش دریا میخوست خیلی وقت بود که به خدا میگفته بود.هر بار خدا میگفت.از قطره تا دریا
راهیست طولانی.راهی از رنج و عشق و صبوری.هر قطره را لیاقت دریا نیست.قطره عبور کرد و
گذشت.قطره ایستاد و منجمد شد قطره روان شد و راه افتاد.قطره از دست داد و به اسمان رفت و هر بار
چیزی از رنج و صبوری اموخت.تا روزیکه خدا گفت امروز روز توست روز دریا شدن.خدا قطره را به دریا
رساند قطره طعم دریا را چشید و دریا شدن را.اما روزی قطره به خدا گفت از دریا بزرگتر اری از دریا بزرگتر
هم هست؟خدا گفت هست. قطره گفت پس من ان را میخواهم.بزرگترین را.بی نهایت را.خدا قطره را
برداشت و در قلب ادم گذاشت و گفت اینجا بی نهایت است ادم عاشق بود.دنبال کلمه ای میگشت تا
عشق را توی ان بریزد.اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت. ادم همه عشقش را توی یک
قطره ریخت. قطره از قلب عاشق عبور کردو وقتی که قطره از چشم عاشق چکید خدا گفت حالا تو بی
نهایتی چون که عکس من در اشک عاشق است

ارسال شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 20:36 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]

عزيزم هاله پاشو بيدار شو مي خوام يه چيزي برات تعريف كنم .
_چي ميگي مرد ؟ساعت 3 نصفه شبه بيدارم كردي يه چيزي برام تعريف كني؟ ديوونه شدي مرد ؟مگه تو خواب نداري؟ بگير بخواب ببينم.
_ هاله جان تا به حال خواب بودم . خواب ديد م يهو بلند شدم. تو گوش كن چند دقيقه . امروز كه رفته بودم بيرون. تو اتوبان بودم كه يهو ماشين جلويم ترمز كرد و ايستاد يه مرده اومد بيرون و شروع كرد به داد و فرياد كردن وكمك خواستن . ملت دورش جمع شدن من هم پياده شدم ببينم چه خبره ؟ مرده داد ميزد مي گفت كه عزراييل با لباس سپيد تو ماشينش نشسته مي خواد ببرتش .مي گفت الان هم داره با اون چشماي سفيدش بهش زل ميزنه .
ما هرچي توي ماشينو گشتيم كسي نبود من بهش گفتم برادر من خواب ديدي يا اكس خوردي كه توهم زدي كسي كه تو ماشين نيست براي اينكه مطمئنش كنم خودم رفتم پشت رل نشستم .
خلاصه مطمئنش كرديم. مردم هم از پشت هي بوق ميزدند كه عجله دارن .مرده هم طفلك رفت تو ماشين تا پشت رل نشست تموم كرد فكر كنم سكته كرده بود .مردم از ترس جم نمي خوردند.
_خوب كه چي ؟ تو هم نصفه شبي حال داري ادمو مي ترسوني ها؟لابد قسمتش بوده كه تو ماشين تموم كنه . حالا كه چي مي خواي بگي مي ترسي بخوابي؟
_نه هاله جان ترس چيه الان كه خوابيده بودم خواب ديدم عزاييل بالباس سفيد واون چشاي سفيدو اون ريش سفيدش اومده منو ببره داشت دستمو مي كشيد كه بيدار شدم.
_اين حرفا چيه مرد خجات بكش باز شام زياد خوردي؟ نترس بگير بخواب بادمجون بم افت نداره.(در حالي كه روشو بر ميگردوند گفت):شب بخير
شوهرش در خواب سكته كرده بود
ارسال شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 16:19 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
میگفتم طلوع را دوست دارم
غروب را دوست دارم
زندگی را دوست دارم
اما در هر حال میگویم
طلوع را در نگاهت
غروب را در چهره ات
زندگی را در کنارنت
دوست دارم

ارسال شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 16:7 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
اسکلتتم بخدا....![]()
![]()
ارسال شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 11:54 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]

پروانه ی نازنینم مواظب بال های قشنگت باش تا به اتش و
شعله های عشقم نسوزد . اخه تو به این پرهای زیبا برای پریدن
تو اسمون خوشبختی نیاز داری!![]()



هنوز عاشق ترینم ای تو تنها باور من
به غیر از با تو بودن نیست هوایی بر سر من
هنوز عطر تو مونده در فضای خانه ی من
هنوزم بی قراره این دل دیوونه ی من
فراموشم نکن ، فراموشم نکن ، تویی تنها دلیل بودن من
به یاد من باش ، فراموشم نکن...
ارسال شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 و ساعت 14:19 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]

او تمام عمرش را روی زمین می گذراند به پرندگان غبطه می خورد و از آنچه سرنوشت
برایش مقدر کرده آزرده خاطر است.فکر می کند من منفورترین مخلوق عالم هستم زشت
چندش آور و محکوم به خزیدن روی زمین .روزی مادر طبیعت از مارمولک می خواهد
که پیله ای بتند مارمولک وحشت زده می شود او تا آن روز هیچ پیله ای نتنیده است خیال
می کرد که با این کار مقبراش را می سازند و خود را برای مردن آماده می کند با وجود
همه ناخرسندی اش از زندگی به خداوند گله می کند { خدایا حالا که به این زندگی عادت
کرده ام می خواهی تمام چیز های اندکی را که دارم از من بگیری... {از پاةولو کو ,یلو}
ارسال شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 و ساعت 11:51 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
یک شاخه در تاریکی به سوی نور فریاد میکشد
برای زیستن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد قلبی که دوستش بدارند
قلبی که هدیه کند قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید قلبی که جواب بگوید
قلبی برای من قلبی برای انسانی که میخواهم
تا انسان را در کنار خود حس کنم
*******
ارسال شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 و ساعت 11:46 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]

... در آن پر شور لحظه
دل من با چه اصراري ترا خواست،
و من ميدانم چرا خواست،
و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده
كه نامش عمر و دنياست ،
اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست .


تا به کی باید رفت
از دیاری به دیاری دیگر

نتوانم ، نتوانم جستن
هر زمان عشقی و یاری دیگر
کاش ما آن دو پرستو بودیم
که همه عمر سفر می کردیم
از بهاری به بهاری دیگر

در شب کوچک من افسوس
باد با برگ درختان ميعادی دارد
در شب کوچک من دلهره ي ويرانيست
گوش کن
وزش ظلمت را ميشنوي ؟
من غريبانه به اين خوشبختي مينگرم
گوش کن
اي سرا پايت سبز
دستهايت را چون خاطره اي سوزان

در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسي گرم از هستي
به نوازشهاي لبهاي عاشق من بسپار
ارسال شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 و ساعت 11:18 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]

چینی سالخورده ای خردمندی در دشت پر برفی راه می رفت که به زنی گریان برخورد پرسید چرا گریه می کنی؟ زن گفت برای این که به زندگیم می اندیشم به جوانیم چهر ه ای زیبای که در آینه می دیدم و مردانی که دوست داشته ام خدا ظالم است چون به مردم قدرت به خاطر آوردن داده است او می دانست که من بهار زندگیم را به خاطر خواهم آورد و اشک خواهم ریخت. خردمند ایستاد به نقطه ای دور دستی خیره شد و به فکر فرو رفت زن لحظه ای بعد از گریه دست کشید و پرسید آن جا چه می بینی ؟ خردمند جواب داد: دشتی پر از گل سرخ خدا در حق من سخی بوده است که به من قدرت حافظه عطا کرده است او می دانست که من در زمستان همیشه می توانم بهار را به خاطر آورم و لبخند بزنم ...........
عزیزانم امیدوارم که خوشتون اومده باشه شاد باشین هیج وقت غم به سراغتون نیاد برای بهتر شدن نظر بدین/



ارسال شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 و ساعت 11:59 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
حوا در باغ عدن قدم می زد که ابلیس در هیت مار به او نزدیک شد وگفت این سیب رو بخور
حوا آن گونه که خدا دستور داده بود سرباز زد مار اصرار کرد : این سیب رو بخور برای
شوهرت زیباتر و دلپزیرتر شوی حوا گفت احتیاجی نیست او کسی را غیر من ندارد مار
قهقهه زد و گفت البته که دارد چون حوا حرف مار را باور نکرد او حوا را به بالای تپه ای
برد که چشمه ای در آن جا بود مار گفت : او این پایین است آدم او را این جا مخفی کرده است
حوا به پایین نگاه کرد وزن زیبای را در آب دید آن وقت سیبی را که مار تعارف کرده بود خورد 


ارسال شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 و ساعت 11:44 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
در زمان که جنگ بین آمریکا و ویتنام شروع شد در یک خانواده آمریکا ی یک پسری تنها فرزند خانواده بود برای جنگ آماده می شد آنقدر پدر مادر او را دوست داشتند از رفتنش ممانعت می کردن هر چه اسرار می کردن پسره می گفت من باید برای کشورم بجنگم پسر آماده رفتن شد و از خانواده خود خداحافظی کرد 1 سال از جنگ می گذشت پدر مادر آن پسر چشم انتظاری می کشیدن تا پسرشان از جنگ بر گرده پسره بعد 1 سال به وطنش بر می گرده قبل از اینکه به خانه بره یه زنگی به خانه می زنه سلام مادر جنگ تموم شد مادر: خیلی دلم برات تنگ شده پسرم بلاخره جنگ تموم شد کی بر می گردی به خانه پسر: بر می گردم مادر ولی یه خواهشی از شما داشتم مادر: چه خواهشی پسر م بگو پسر: مادر من یه دوستی همراه خودم دارم که می خواهد با ما زندگی کنه تا ابد مادر: قدمش رو چشمام حتما بیارش خانه پسر: ولی مادر این دوست من یه پا یه دست نداره مادر: مگه دیونه شدی چطوری می خواهی از ما که ازش مراقبت کنیم اصلا این کارو نکنی پسر تو این لحظه گوشی تلفن قطع می کنه فردا آن روز به خانه این پسره زنگ می زنن مادر اون پسره گوشی بر می داره خانم ببخشید پسر شما فوت کرده بیاین
جسدش به این آدرس تحویل بگیرین پدر مادر این پسره که شوکه شده بودن حتما اشتباهی شده چون پسرمان تازه دیروز زنگ زده بود پدر مادر این پسره سریع به آن آدرسی که دادن بهشون رفتن وقتی به آنجا رسیدن جسد پسرشون دیدن که خودکشی کرده بود که خودش از ساختمون نیمه ساخته انداخت پایین مادره وقتی جسد پسرش دید که نه دستی داره نه یک پای تازه متوجه شد که پسرش پشت تلفن در مورد دوستش صحبت می کرد آن دوست خود پسرش بود.........
ارسال شده در پنجشنبه نهم فروردین 1386 و ساعت 17:38 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]



خدایا
به جامعه ام بیاموزکه تنهاراه بسوی تواززمین می گذرد
امابه من بیراهه ای میانبرنشان بده



خدایا آنکه در تنها ترین تنهایی هایم تنهای تنهایم گذاشت...
تو در تنها ترین تنهایی هایش تنهای تنهایش نگذار...



وقتی به دنیا می یایم تو گوشمون اذان می خونن
وقتی می میریم برامون نماز می خونن
زندگی چقدر کوتاهه...
به فا صله ی اذان تا نماز...



زیبا ترین چشم چشمی است که از حادثه ی عشق تر است



ارسال شده در جمعه سوم فروردین 1386 و ساعت 13:22 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
پادشاهی بود كه همه دوروبری ها و خدم و حشمش ، دانشمند و باهوش و درايت بودند و او اين موضوع را نمی پسنديد و حسادت می ورزيد و همواره از اين مسئله رنج می برد و ناراحت بود.
در همسايگی اين پادشاه كشور قدرتمندی وجود داشت كه در صدد حمله و تهاجم به كشورش بود و اين پادشاه قصه ی ما هم مثل بسياری ديگر از انسان های قدرت طلب از شكست و نااميدی و پيری و مرگ می ترسيد.
فرزانگان كشورش رو خواست و به آنها گفت: حلقه ای برايم بياوريد كه وقتی ناراحتم به آن نگاه كنم و خوشحال شوم و در حالت خوشحالی با نگاه كردن بدان غمگين شوم.(معلوم بوده آی كيوش هم بد نبوده، يه كليد می خواسته كه همزمان بتونه در شادی و غم رو با هم باز كنه)
و او در واقع نمی خواست قربانی حالاتش بشود.
دانشمندان قوم تا جايی كه در توان بود ، رايزنی كردند و موفق به پيدا كردن چنين حلقه ای نشدند تا اين كه ره به سوی عارفی بلندآوازه نهادند و از او كمك خواستند.
آن مرد حقيقت طلب انگشتری خود را به آنها داد و گفت : به پادشاه بگوييد اين حلقه يك شرط داره و . او تنها وقتی می تونه به پشت حلقه نگاه كنه كه همه چيز خود رو از دست داده باشه. در غير اين صورت حلقه به او كمكی نخواهد كرد.
داستان رو خلاصه می كنم تا بدان جا كه جنگ در گرفت و پادشاه شكستی سخت را پذيرا شد كه حتی در اين نبرد اسب خويش را هم از دست داد و پياده پا به فرار گذاشت. در اين حالت بود كه ناگهان ياد حلقه افتاد. ديگر همه چيز را از دست داده بود. حلقه را بازش كرد و زير سنگش را نگاه كرد . چيزی نبود جز نوشته ای كوتاه:
ارسال شده در جمعه سوم فروردین 1386 و ساعت 13:17 نویسنده : [ زکریا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]








